تبليغاتX
درباره یک الی ...
و خدایی که در این نزدیکیست ...
۲۳ سال پیش درست در همین روز آغاز شدم

ولی چه کسی می تونست پیش بینی کنه که دست سرنوشت تو رو سر راهم قرار میده؟!

امروز یه جشن دو نفره داشتیم

جشنی که ماه های پیش تصور نمی کردیم که بین من و تو وجود داشته باشه

باز هم معتقدم به حکمت، که برای من و تو اینطور رقم زد...

امروز سنگ تموم گذاشتی

هم از لحاظ معنوی و هم مادی...

معنوی از این لحاظ که تموم وقتت رو صرف کرده بودی تا باب میل من هدیه بگیری و خدا وکیلی هم بهترین ها رو انتخاب کرده بودی و کلی سلیقه به خرج داده بودی

و مادی از این لحاظ که پول زیادی رو صرف کرده بودی، درسته که خیلی خیلی از هدیه هام خوشحالم ولی راضی به این همه خرج نبودم تو که می دونی کوچک ترین کادو از جانب تو برای من یک دنیا ارزش داره نیازی نداشت که اینقدر زحمت بکشی

ولی به قول خودت این تولد خیلی خاص بود چون ممکن بود درست در همین روز من و تو فرسنگ ها از هم دور باشیم پس سکوت می کنم و خدا رو شکر می گم

و تشکر می کنم از تو

توئی که سال هاست در ذهن و خاطر من متولد شدی ...

+هدیه امسال من یک جفت گوشواره طلا ،دو تا عروسک، یک کارت تبریک و کلی تزئینات و جعبه کادوی زیبا بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 23:28  توسط الی  | 
 براي روز ميلاد تن من                                 

               نمي خوام پيرهن شادي بپوشي

به رسم عادت ديرينه حتي

               برايم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو

               به فکر هديه اي ارزنده هستي

منو با خود ببر تا اوج خواستن

               بگو با من که با من زنده هستي

 

      دانلود میلاد (معین)

بگذار هدیه تولدم را خود برگزینم:

قلبت را به من بده

دستت را به من بده

فکرت را به من بده

سرت را به روی شانه های من بگذار

و بگذار عطر نفس هایت را میان هم قسمت کنیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 22:46  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 22:53  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 1:6  توسط الی  | 

غم دانه دانه می افتد روی صورتم

شور است طعم نبودنت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 20:26  توسط الی  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 20:30  توسط الی  | 
خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود                             

                                خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 17:6  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 22:45  توسط الی  | 

من از یک شکست عاشقانه می آیم

بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند

شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ای برای پنهان شدن !

همه دلشان نقش های مثبت میخواهد و آدم های خوشحال اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدم های خوشبخت را دربیاورم!

بی ستاره ام و زرد...

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش برآید...

آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد،خالیست...

نمیتوانم باور کنم ... نه رفتنش و نه ماندنش را ...!

قرار است حقیقت را بگویم، سخت است... بی علاج است...دانستنش آدم را کم کم میکشد...گریه ی شبانه می آورد...اما همین است...کاملا ناگوار و واقعی : او یکی را جز من داشت !


سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد...!

گریه میکنم باشکوه... مثل اقیانوس... بلند مثل اورست...

او نمیشنود و نمیداند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 23:35  توسط الی  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 دی1389ساعت 21:55  توسط الی  | 

 

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر كوچكم اين را پرسيد

من به او خنديدم

كمي آزرده و حيرت زده گفت:

روي ديوار و درختان ديدم

بازهم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم

مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد

آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد

بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف كوتاه دلت را خم كرد

بي گمان مي فهمي

پنج وارونه چه معنا دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 18:37  توسط الی 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 14:5  توسط الی  | 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 15:34  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 22:14  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 19:23  توسط الی  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 18:29  توسط الی  | 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 22:2  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 16:1  توسط الی  | 

 

نشستم در فراقت گريه کردم

تمام شب به يادت گريه کردم

ميان کوچه هاي سرد و خلوت

به يادت تا بي نهايت گريه کردم

تمام روز در فکر تو بودم

چو ديدم رد پايت گريه کردم

در آن خاموشي سرد و مه آلود

به آهنگ صدايت گريه کردم

تو اي ابر بهاري شاهدي که

چگونه پا به پايت گريه کردم

مبار اي آسمان امروز ديگر

که من ديشب به جايت گريه کردم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 13:55  توسط الی  | 

آهن قراضه ای که چنان گرم می تپید

دلم بود...

نا مهربان دل من تـنها بـود،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری ،

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آذر1389ساعت 13:57  توسط الی  | 

می خواهی بروی؟

خوب برو...

انتظار برایم وحشتی ندارد

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو ...

برای چه ایستاده ای؟

برای به جان سپردن کدام احساسم لبخند میزنی؟

برو...

تردید نکن

نفس های آخر است

نترس

برو ...

احساسم اگر نمیرد،بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی

خواهد نشست.

برو ...

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه است که انتظارت را میکشد

طفلک چه می داند که روحش سلاخی خواهد شد...

برو...

فقط برو...

و دیگر برنگرد حتی اگر دلتنگ شدی چون دیگر نمی خواهمت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت 13:48  توسط الی  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 12 آذر1389ساعت 20:55  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 12 آذر1389ساعت 13:39  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 23:4  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آذر1389ساعت 22:53  توسط الی  | 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آذر1389ساعت 12:23  توسط الی  | 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت 16:21  توسط الی  | 

مست بودم به خدا بهتر از این بود که هستم

به خدا عشق به تو، کار بدی داده به دستم

 تو به جز سادگی و عاطفه و عشق چه دیدی؟

   که غریبانه از این عاشقی خود دست کشیدی؟

همه ی شهر مرا از تو نشان جست کجایی؟

به همه گفتم از امروز تو یک روز می آیی

رقص ویرانی من جای تماشاست ببینش

لب دیوار تو که مملوء حاشاست ببینش

تو اگر خواستنت میل و هوس بود چرا من؟

تو اگر مرغ دلت توی قفس بود چرا من؟

         من اگر قفل قفس هات شکستم سر مستی

تو چرا بال زدی بر در بیگانه نشستی

به خدا پیش همه حرمت ها را تو شکستی

هر دری بود که می شد به تو برگشت تو بستی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت 12:48  توسط الی  | 

من گذشتم از تو اما این سزای من نبود

این سزای عشق پاک و بی ریای من نبود

رفتم و هرگز نگفتی او چه شد آیا کجا رفت

از دلت پرسیدی آیا، من چه کردم او چرا رفت؟

تا نیازارم دلت را، ناله را در سینه کشتم

لحظه ای با خود نگفتی پس چه شد او بی صدا رفت؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 23:55  توسط الی  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 23:17  توسط الی  |